ماجراي ازدواج حضرت علي و حضرت فاطمه
از زبان امام رضا عليهم السلام 

پردهي اول؛ علي: دل من 
تصميم به ازدواج گرفته بودم ولي جرأت نميکردم اين مطلب را به سرورم بگويم، اما شب و روز در فکر آيندهي خود بودم، تا اينکه يك روز كه پيش حبيبم بودم به من گفت: علي جان! با ازدواج چطوري؟ من كه سرم پايين بود، زير چشمي ميديدم كه پيامبر چه لذت پدرانهاي ميبرند از اينكه به دامادي من فكر مي كند. با خجالت، آهسته گفتم: رسول خدا خود داناتر است. اما دلم عين سير و سركه ميجوشيد، نگران بودم. آخر من دلم را به ناز دلبري باخته بود و ميترسيدم كه حضرت كسي ديگري را به من پيشنهاد دهد. در قبيله ما، قريش، دختر كم نبود، اما آنكه دل مرا برده بود از آنان نبود. نگران بودم.

پردهي دوم؛ باز هم علي: خبر آمد خبري در راه است
نفهميدم چه شده بود که گفتند حبيبت با تو كار دارد. او جان من بود كه تا ندايش به گوش ميرسيد لبيك من به سوي او پرّان ميشد. اما اينبار دلم كمي ميلرزيد انگار چيزي فهميده بود. خودم را به خانه امّسلمه رساندم ، تا چشم پيامبر به من افتاد از جا كنده شده و دستهايش را گشود به سوي من آمد. من كه بهتم برده بود. چقدر پيامبر خوشحال بود! چشمانش برق مي زد و چنان ميخنديد كه دندانهاي نازش پيدا بود، و من همچنان بهت زده بودم كه گفت: علي جانم! مژده بده! مژده! . گفتم سرورم خير است انشاالله، اول بگوييد چه شده! همچنانكه مرا به سينهي خود فشار ميداد و ميخنديد گفت: خدا ازدواج تو را که فکر مرا مشغول کرده بود خود به عهده گرفت.
مرا ميگويي! پاهايم سست شد! پر از شور و تشويش. ديگر صبر نداشتم. ماجرا چيست؟ من بي دلم.

پردهي سوم؛ حبيب خدا: در آسمان 
نشسته بودم كه دوست آسماني من، جبرئيل، با شاخههاي سنبل و ميخك (قَرَنفُل) نزد من آمد و آنها را به من داد، من آن دو را گرفتم و بوييدم و گفتم: دسته گل به چه مناسبتي است؟ دوستم گفت: مگر خبر نداري ؟ خداوند حوران بهشت را امر فرموده که تمام فردوس را تزيين كنند، به بادهاي بهشتي هم دستور داده تا با بوي انواع عطر بوزند، و حورالعين را به خواندن سورههاي «طه» ، «ياسين» ، «شوري» و... امر فرمود، و به يک ... .
جبرئيل هم ذوق زده و يك نفس، با آب و تاب مشغول تعريف بود اما من هنوز جوابم را نگرفته بودم . اين همه بريز و بپاش براي چه؟ مگر عروسيه؟! در اين فكرها بودم كه دوستم گفت: خدا به جارچي بهشت گفته كه جار بزند: اي پريان من! اي بهشتيان جمع شويد كه اينجا جشن عروسي است! فاطمه را عروس علي كردم. علي به دلبرش رسيد، آخر آنها دل دادهي هم بودند... . جبرئيل همچنان داشت تعريف ميكرد. اما من وقتي اين را شنيدم ناگاه به شوق از جا پريدم و خدا را شكر گفتم. بنازم به تو اي خداي خوب من كه چه خوب در و تخته را به هم جور ميكني. خودم را جمع كردم كه ببينم ديگر چه خبر بوده. دوست آسمانيم گفت: خداوند تبارک و تعالي به راحيل، آ ن پري خوش كلام و خوش صدا، امر فرموده که خطبه بخواند.

پردهي چهارم؛ راحيل: قرار عاشقي
من هم مثل همه پر از شور بودم و تصميم داشتم كه خطبهي اين دو عاشق را به زيباترين شكل بخوانم، خطبهاي ماندگار. من چقدر خوشبخت بودم خطبهي زهرا و علي را ميخواندم. همه ساكت بودند و من گلواژههاي ادبستان عاشقي را بر هم ميتنيدم. همه ساكت بودند و به من گوش ميدادند. تا آنكه من با صلواتي به حبيب خدا كلامم را تمام كردم كه خِتامش به مِسك باشد. به شور اين پيوند و اتمام خطبه همهمهاي به پا شد كه ناگاه آن خدا به ندايي گفت: «اي حوريان بهشت من! به علي بن ابي طالب حبيب محمّد، و فاطمه دختر محمّد تبريک بگوييد. من براي آنان خير و برکت قرار دادم». خاضعانه به درگاه خداوند عرض كردم: پروردگار من، برکت تو بر آن دو بيشتر از آنچه ما در بهشت ديديم نيست؟ خداوند، بنده نوازانه فرمود: اي راحيل! از جمله برکت من بر آن دو اين است که آنان را بر محبّت خودم، با هم همراه ميکنم و حجّت خود بر مردم قرارشان ميدهم، و قسم به عزّت و جلالم که از آن دو، فرزنداني بوجود خواهم آورد که در زمين گنجينهداران معادن حکمت من باشند.
پردهي پنجم؛ علي: شكرانه
من به عشقم رسيده بودم و بسان موج به ساحل رسيده آرام بودم. و تنها آنچه بايد ميكردم افتادن به پاي كسي بود كه پيوند دهندهي دلهاست. اين بود كه بيدرنگ و متواضعانه، از صميم دل زبان گشودم كه: «رَبِّ اَوزِعني اَن اَشکُرَ نِعمتَکَ التي اَنعمتَ عَلَيَّ» پروردگارا! مرا بر آن دار که شکر نعمتي که به من دادي، به جاي آرم (نمل: 19)
حبيبم نيز دعاي مرا آمين گفت .

توجه:
2- اين نمايش به ياد آفتاب هشتم، حضرت رضا عليه السلام، در هشت پرده رقم خوده است
قسمتی از مطلب در ادامه ی مطلب





































ادامه مطلب
شهادت امام نهم حضرت جواد الأئمه (عليه السلام)
بسم الله الرحمن الرحيم
سالگرد شهادت امام نهم حضرت جواد الأئمه را به تمامى شيعيان آن بزرگوار تسليت مى گويم ، و اميدواريم خداوند متعال توفيق آن را به ما عنايت فرمايد كه پيرو آن بزرگوار و سائر امامان بوده و عمل به دستورات دين و شريعت حضرت سيد المرسلين صلوات الله عليه و آله را سر لوحه زندگانى خويش قرار دهيم
اسماء و القاب امام جواد(عليه السلام)
اسم آن حضرت محمد، و بعض القاب آن بزرگوار عبارت است از : تقى، منتجب، جواد، و مرتضى، و كنيه ايشان أبوجعفر بوده است كه به ايشان در زبان اهل حديث أبوجعفر دوم مى گويند، زيرا أبوجعفر اول حضرت امام محمد باقر(عليه السلام) بوده است.
اولاد آن بزرگوار
اولاد آن حضرت عبارت بودند از : 1ـ امام هادى عليه السلام 2ـ موسى مبرقع، 3 و 4 دو دختر به نامهاى فاطمه و امامه.
فضائل و مناقب امام جواد(عليه السلام)
مرحوم مجلسى در بحارالانوار ج 50 ص 91 داستانى را از كتاب كشف الغمّه اربلى (ره) نقل كرده است كه ترجمه آن چنين است.
ايشان از شخصى به نام محمد بن طلحه نقل مى كند كه گفت : بعد از شهادت امام رضا(عليه السلام) مأمون به بغداد آمده بود، اتفاقاً روزى به شكار مى رفت، از كوچه ها كه مى گذشت افراد به كنارى مى رفتند و راه را باز مى كردند، اتفاقاً در يكى از كوچه ها نوجوانان ايستاده بودند كه كاروان مأمون آمدند، همه آنها با شتاب گريختند جز امام جواد(عليه السلام) كه در آن هنگام سن ايشان در حدود يازده ساله بود.
مأمون نزديك آن حضرت آمد و پرسيد : چرا وقتى بچه ها رفتند تو نرفتى؟ آن حضرت بلافاصله فرمود : نه كوچه تنگ بود كه من با رفتن خود راه تو را باز كنم ، و نه كار خلافى مرتكب شده بودم كه از تو بترسم ، و گمان نمى كنم تو بدون سبب بى گناهى را بيازارى.
مأمون را از كلام آن حضرت خوش آمد و از او پرسيد : اسم تو چيست؟ فرمود : محمد. دوباره پرسيد : فرزند كه هستى؟ فرمود : من فرزند على بن موسى الرضا هستم.
منقبت ديگرى كه بايد جزء كرامات آن حضرت شمرده شود چيزى است كه مرحوم مجلسى(ره) در بحار از ارشاد شيخ مفيد(قدس سره) نقل كرده است. و آن اين كه وقتى حضرت جواد(عليه السلام) از بغداد به طرف مدينه مى رفتند به دروازه كوفه رسيدند، عده زيادى از مردم هم براى بدرقه آن حضرت آمده بودند، نزديك غروب آفتاب به محلى رسيدند و از مركب فرود آمده و داخل مسجد شدند، و در صحن مسجد درخت سدرى بود كه ميوه نمى داد، حضرت امام جواد(عليه السلام) كوزه آبى خواست و سپس پاى درخت با آن آب وضو گرفتند.
نماز مغرب را با مردم خواندند، در ركعت اول سوره حمد و إذا جاء نصرالله، و در ركعت دوم حمد و قل هوالله احد، و
پس از نماز نوافل را خوانده و دو سجده شكر بجاى آورده و از مسجد خارج شدند.
وقتى حضرت در صحن مسجد به درخت سدر رسيدند مردم نگاه كردند و ديدند كه درخت بارآور شده و ميوه تازه داده است، مردم از آن ميوه ها تناول كردند و آن را شيرين و گوارا يافتند.
لازم به ذكر است كه فضائل امامان معصوم و از جمله حضرت جواد الائمه(عليه السلام) بقدرى زياد است كه احصاء آن مشكل است و آنچه در اين مناسبتها ذكر مى شود به عنوان نمونه و مثال است. و اين نكته را نيز بايد توجه داشته باشيم كه فضائل بزرگى همچون علم فراوان، بندگى تام و تمام خداوند، سجاياى برگزيده اخلاقى، و امثال اينها است كه امامام معصوم را سرآمد همه انسانهاى شريف و بزرگوار قرار داده است.
شهادت امام جواد(عليه السلام)
معتصم عليه اللعنة و العذاب آن حضرت را از مدينه به بغداد احضار كرد و آن حضرت در اواخر محرم سال دويست و بيست به مدينه وارد شدند و در آخر ذوالقعده همان سال از دنيا رفتند، آنچه مرحوم مفيد نوشته است اشعار به آن دارد كه شهادت آن حضرت ثابت نيست، لكن علاوه بر قرائن كه عبارت از احضار جبرى آن حضرت از مدينه و وفات آن بزرگوار پس از مدت كوتاهى «كمتر از يك سال » است، مرحوم مجلسى در جلد 50 بحار الانوار صفحه 17 از كتاب عيون المعجزات نقل كرده است كه به دستور معتصم و به وسيله امّ الفضل دختر مأمون آن حضرت را مسموم نمود، و العلم عندالله.
آن حضرت در 27 ذى القعده سال 220 در سن 24 سال و چند ماه به شهادت رسيد.
سلام ما بر تو اى امام جواد روزى كه به دنيا آمدى، و روزى كه به شهادت رسيدى، و روزى كه در قيامت براى شفاعت امت جدّت به پاى مى خيزى. و سلام ما بر پدران بزرگوار، و فرزندان معصومت باد



